Monday, April 15, 2002



در پاسخ به نامه اي و پرسشي


بايد دانست كه ذات پرسشگري و خرد ورزي امر مطلوب و مباركي است . ما به واسطه انسان بودنمان خردورزيم و وجه تمايز ما از ديگر موجودات همين است . اما بسادگي مي توان دريا�ت كه خرد ما به تنهايي خود گاه گاه خطا هم دارد . گ�ته ايد جواني را مي شناسيد كه گويا به راهي ديگر در ا�تاده است غير از راه ديني . و �لس�ه نيز ، آبي بر آتش جستجويشان نيا�كنده اند . باري ، اين آدمي است و اين روزگار او . ما خواهنده ايم و جوينده . بايد راه برويم ويرويم . حر� زياد است . نوشته ها و گ�ته ها زيادند . اما ، همه چيز اگر باشد نقطه آغازين من اينجاست كه : من انسانم ! لااقل مي دانم كه وجودي عقلاني دارم . سواي ساير موجودات ! پس چه بايد كرد؟ بايد به حسب تامل عقلاني ، و هنوز بدون توجه به دين و مذهب ، انساني متعادل باشم . زود قضاوت نكنم . به ا�راط و ت�ريط نروم . من كه تا هر كجا كه بخوانم مي دانم كه هنوز نادانم . پس سر در كمند « اين » نكنم و بدان ديگري بي حرمتي ننمايم . ميداني ! احترام گذاشتن به آراء و عقايد ديگران خيلي مهم است . زيرا با انسان طر� هستي . حتي بايد حرمت گياهان و حيوانات را هم رعايت كرد . سهراب سپهري مي گويد : خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند . شمس تبريزي كه ميداني اسرار در دل داشت و احوال مباركي از تجربت هاي عر�اني ، �رموده بود: كا�ران را دوست مي دارم ، زيرا در ادعايشان صادق اند . اين امر مباركي است . ببينيد ، شمس نگ�ت امر به لعن و ن�رينشان مي كنم . شمس يك نيمه مثبت در آنها ديده بود ، همان را بيان كرد. اين نكته است : تعادل در قضاوت ، ر�تار و انديشه ! زود به خشم آمدن و زود قضاوت كردن درست نيست و اگر من اكنون بگويم �لان پيامبر را بر �لاطون ( كه در برخي از احاديث شيعي از امام جع�ر صادق (ع) پيامبرش خوانده اند) مزيتي نيست و �لاطون از او برتر است . تو بايد بپرسي : آه به چه نكته جالبي رسيده اي . آيا مي تواني نكته هاي ت�اضل �لاطون به آن پيامبر را شرح و ت�ضيل كني ؟ راستي آيا تو همه آثار و اسرار اين دو شخص را برخوانده اي كه به نتيجه رسيده اي يا خير ؟ مي داني چنين قضاوتهايي كار ساده اي نيست . دموكرات بودن در قضاوت كردن مهم است . كسي نمي تواند بزرگي �لاطون را انكار كند . اما لااقل براي قضاوت كارهاي علمي ، اجتماعي ، ووو دو طر� بايد به انديشه اي صحيح نقد شوند . آن وقت نتيجه گيري شود . حا�ظ �رموده است : نقد ها را بود آيا كه عياري گيرند ؟
كتابهاي امثال مطهري و شريعتي ، كه هر دو از طي� عالمان و پژوهندگان بوده اند ، مورد احترام انساني است كه در يك خردورزي منص�انه به آراء مختل� احترام مي گذارد . من چه مي دانم ،آيا هيچ پاره هايي از حقيقت نزد اين دو محقق يا�ت نمي شوند ؟ چرا ! با اندك تاملي چرا ! گ�ت : آنچه يا�ت مي نشود آنم آرزوست .بنابر اين اگر من به دنبال يا�تن حقيقت از ميدان تحقيق و ت�حص باشم بايد رعايت ساحت محققان را نيز بنمايم هر چند كه مي توانم نگاه نقادانه نيز بر آنها داشته باشم كه اگر نقد نباشد حقيقت دانايي نيز از ميان مي رود . انديشه �لس�ي روز گار امروز غرب به انديشه نقاد احترام مي گذارد ، چرا كه نگاه نقاد، بيان كننده كاستي ها و نيازها ي يك اثر است . نقد براي صلاح و سداد است .
روش قرآن به عنوان يك كتاب ديني ، اطلاع رساني بر همه مردم است ، بيشتر از همه ، جماعتي كه انديشه ورزند . شايد ابتدا ن�هميم اما قرآن خيلي بر خرد ورزان احترام مي نهد . آيه ها را بخوانيد ، مي گويد : مگر انديشه كنند !
گ�تم كه آدمي انديشه ورز است و دستور صاحب دين براي پذير�تن دين ابتدا خرد ورزي درباره آن است . اگر لازم است درباره چيزي شك كنيم بهتر است كه در ابتدا شك كنيم ، بعد درباره آن يقين كنيم اگر به يقين رسيديم بي هيچ شبهه اي بدان پايبند شويم . يقين آوردن به چيزي ، بي پرسش گري و خردورزي درباره آن چيز يقينا ره به جاي مباركي نخواهد برد . چقدر ايمان تقليدي در ميان ما نه�ته است ؟ آيا اين گونه ايمانها در برابر طو�انها و موجها باقي مي مانند و مقاومند ؟ گيريم كه مقاوم باشند باز هم مقاومتشان از سر آگاهي نيست . مولانا �رموده است : خلق را تقليدشان بر باد داد . و قول دهخدا به ايمانهاي اين چنين اين است : شك نياوردگان كرده يقين ! اين يقين و باور چندان ارزش معر�تي ندارد . اصلا به قول علي بن ابي طالب پيامبران براي احياي عقول مردم آمده اند . خواسته اند، بگويند شما بايد انديشه ورز باشيد . من در همين وبلاگ مقاله درباره دين و خرد ور زي نوشته ام .داستاني در آنجا از مرحوم ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي نقل كرده ام كه مي گويد :
ببينيد ! نكته در به چالش كشيدن انديشه براي رسيدن به ساحلي است كه اگر در آنجا هر چه حيرت كني خوش است . پيامبر �رمود : رب زدني تحيرا �يك !
حالا يك نكته ديگر هست : چالش در جواني براي دانستن و �هميدن امر مباركي است كه زيباتر از آن چيزي نيست . اما مقيد بودن به آداب تحقيق هم ضرورت دارد . ا�راط و ت�ريط امور را ضايع مي كند . و اما جناب نيچه : پوشيده نيست كه نيچه داراي آثار متعددي است . و انصا�اً اهل �لس�ه ، قلم �لس�ي او را جزو يكي از قلم هاي صعب �لس�ي ، مانند هيدگر مي دانند . هر چند كه بر خلا� اينها ، پاپر از نوشتاري معمولي بهره مي گر�ت . حالا كه مي خواهيم از كوچه هاي انديشه نيچه بگذريم بايد بدانيم كه او در نوشته هاي خود به دنبال ابر انسان است.
ا

Sunday, April 14, 2002



ما و پرسش هايمان




ما چند گونه سئوال مي توانيم داشته باشيم ؟ جواب بديهي است . دامنه سئوالها نامحدود است . پرسش هاي ما در هر موقعيتي كه باشيم بيشتر از دانايي مان است . به همين خاطر است كه همواره به دنبال دانستن ايم . برخي از سئوال هاي ما خيلي بغرنج تر از ديگران اند . اين گونه سئوالات بيشتر سئوالهاي دروني اند .
علت اينكه الآن در باره پرسش و سئوال مي نويسم مكالمه اي است كه با دوستي داشتم و او در ميدان پرسش هايي چون «اكنون چرا من زنده ام ؟» نمي دانم هد� از حياتم چيست ؟ از زندگي خسته شده ام و... بود. تصميم گر�تم تا اگر اوقات و زمان اجازه بدهد در باره اين پرسش ها بنويسم . پرسش هايي كه تمامي ندارند و از طر� ديگر پاسخ به آنها هم چندان ساده به نظر نمي رسد . به هر حال اين مقدمه سخن من در باره پرسش ها آدمي از خود و كلا مقوله پرسش است . اميدوارم در وقت هاي ديگر آن را ادامه دهم .
پرسش 2
اگر چنين پرسشهايي در زندگي ما وجود نداشته باشد ، مي توان گ�ت كه درباره حيات خود دقت نكرده ايم ويا اساسا در وادي چنين پرسشگريهاي دليرانه اي نبوده ايم . ظاهرا كي ير كگارد كتابي در باره اين پرسش هاي خاص دارد . �لاس�ه نوع اين پرسش ها را « سئوالهاي وجودي» ناميده اند . �رق ميان انسان وحيوان هم از اينجا آغاز مي شود كه انسان به عنوان موجودي عاقل موجودي «پرسشگر» است . براي رسيدن به يقين بايد از وادي پرسش ها و شك ها گذشت . يقين بي گذشت از مرحله شك ، ارزش معر�تي چنداني ندارد . يقين در آستانه شكاكيت ها و جستوگري پاسخ ها پخته مي شود . به چنين يقيني ، يقين عالمانه بايد گ�ت .
برخي از چنين پرسش هايي ابا دارند و يا آن را برنمي تابند . در حالي پرسش گري و خرد ورزي همراه وجود آدمي است . خصو صا در يك جامعه دين ورز ، زمينه سئوالات بايد گشوده باشد تا ميدان جستجو براي پاسخ نيز گسترش يابد .
اگر براي دستيابي به پاسخ تلاش كني ، آن را خواهي يا�ت . شرط آن صادقانه بودن جستجو و عمليات ت�كر است .
آيا بزرگاني چون ، مولوي ، حا�ظ ، ابن عربي ، ملاصدرا ، ابن سينا و ساير �يلسو�ان عالم مسيحيت چنين پرسشهايي از خود نداشته اند ؟ حداقل بايد براي آگاهي از نوع پاسخ ها به چنين پرسشهايي دست به مطالعه برخي از آثار اين بزرگان زد . و روشي در تحقيق براي خود داشت . همين تلاش و كوشش ، شخصيت آدمي را مي سازد . موجودي پرسشگر ، جستجوگر ، داراي شك و در برابر آن خرد ورز ، اين چنين است كه بايد گ�ت : راه ا�تادن به دنبال پاسخ نيمي از پاسخ است . زيرا قوه پرسشگري و خرد ورزي انسان كه اساسي ترين بعد حيات اوست به راه ا�تاده است
پرسش3

از خودمان مي پرسيم ما براي چه زنده ايم ؟ اصلا خدا با ما چكار دارد و از اين جور سئوال ها … برخي شان را نمي توانيم پاسخ بگوييم . بر خي شان را چرا . من �كر مي كنم هر كس در هر رشته يا در هر بخشي از علم كه باشد به هر تقدير پاسخهايي براي پرسش هاي خود مي يابد و به هر طريقي كه هست خود را ارضاء مي كند . اما شخصيت برخي از ا�راد اين گونه است كه دامن شان از اين گونه سئوالات تهي نمي شود و اگر آنها ا�راد دانشمندي باشند براي يا�تن پاسخ اين سئوال ها كاوشهاي جدي مي كنند و در واقع جامعه بشري را هم از نتيجه آن منت�ع مي كنند .
�يلسو� با اراء �لس�ي به دنبال اين شناخت است و عار� با نگاه عر�اني . هر كس به طريقي . من در اين لحظه مي خواهم نظري به قسمت هايي از پاسخ هاي حضرت مولانا بياندازيم و از آن لذت ببريم . نگاه مولانا به خدا و جهان نگاهي عاشقانه و عار�انه است . ميان او و معشوق �اصله ها از ميان ر�ته است . او تبديل به عاشق دلسپرده اي است كه مجنون وار در برابر عشق اش سخن مي گويد . وه كه او چه شيدا است . مي گويد هر چه من آوازسر مي دهم آن به ارادت حق است و من نيستم . هر چه هست اوست .
ما چوچنگيم و تو زخمه مي زني
زاري از ما ني ، تو زاري مي كني
ما چو ناييم و نوا در ما ز توست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست
ما چوشطرنجيم اندر برد و مات
برد و مات ما تويي اي خوش ص�ات
ما كه باشيم اي تو ما را جان جان
تا كه ما باشيم با تو در ميان
ما عدمهاييم و هستي هاي ما
تو وجود مطلقي �اني نما
ما همه شيران ولي شير علم
حمله مان از باد باشد دم به دم
او همچنين در باره آ�رينش به انگيزش عشقي حق اشاره مي كند :
باد ما و بود ما از داد توست
هستي ما جمله از ايجاد توست
لذت هستي نمودي نيست را
عاشق خود كرده بوذي نيست را
لذت انعام خود را وانگير
نقل و باده و جام خود را وانگير
ما نبو ديم و تقاضامان نبود
لط� تو ناگ�ته ما مي شود
اين نه جبر اين معني جباري است
ذكر جباري براي زاري است
زاري ما شد دليل اضطرار
خجات ما شد دليل اختيار
گر نبودي اختيار اين شرم چيست
وين دريغ و خجلت و آزرم جيست
پس بدان اين اصل را اي اصل جو
هر كه را درد است او برده است بو !